مطلبی که روزها تردید داشتم از گفتنش
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 11:18 توسط Alireza
|
دلم برای خودم تنگ است
برای یک لحظه شاد بودن
برای دمی فارغ از غم بودن
آهکه چه روزگاری داشتم
ایامی سراسر شادی
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 11:51 توسط Alireza
|
من اسیر ظلمتم
من زندانی سیاهی ام
من تک ساکن
سرزمین تنهایی ام
من همسفر اشکهای شبانه ام
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 11:36 توسط Alireza
|
تا به کی انتظار
تا چه هنگام چشم به راهی
تا به کی در انتظار پاسخی
عابران یک به یک گذشتند
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 11:16 توسط Alireza
|
نمیدانم در آن هنگام که
یوسف گمگشته بازآید به کنعان
من کجایم ؟ در چه حالم ؟
در رکابم ، در نقابم یا که در خوابم ؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 15:44 توسط Alireza
|
ای آنکه بر سر قبرم گذری میکنی
با گوشه چشمی سرد نگه ام میکنی
بایست و به سوالم جواب بده
ای مهربانم ، آیا حلالم میکنی ؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 17:57 توسط Alireza
|
باید بروم
به سمت آن دوردست
سوی آن خانه
که واقع شده
در آن بالادست
ظلمت شب
سیتره اش پهن شده است
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 19:6 توسط Alireza
|
این جوی که
به بالادست روان است
گذر عمر است
که در جریان است
بر لب جوی نشین
و گذر عمر ببین
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 11:30 توسط Alireza
|
سهراب می گفت :
..........
و خدایی که در این نزدیکی است
...............
و من می گویم :
و خدایی که در دور دست هاست
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 18:34 توسط Alireza
|
خدایا , خدایا
ای خالق هفت آسمان
نه در آسمان اولت
نه در آسمان آخرت
چرا من ندارم
حتی یک ستاره ؟!؟!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 11:32 توسط Alireza
|